دنیای عجیبیچندسالمون شده خیرسرمون دیگه الان برای خودمون خانمی شدیم اما انگار دنیامون هم نمیخواد ما از گذشته خاطره ای برامون بمونهخیلی فاصله افتاده بین خودمو و خواهر و برادر و خانوادمانگار ازدواج یه همچین خاصیتی دارهدلم گرفتهدیگه مثه قبل وقتی دلم میگیره آهنگ و ترانه گوش نمیدمانگار برام معنا ندارهحتی گریه هم نمیکنمفقط یه گوشه میشینم و به یک نقطه خیره میشممیگم چرا باید گریه کنمچرا باید ترانه گوش کنم چه خنده داراما دلم گرفتهدوستام هرکدوم دنبال مشغله و زندگی خودشونمنم یه گوشه تنهاحتی نمیدونم کسی این پیامو میبینه؟دنیا چه جای مزخرفیکلی دوست و رفیق اخرش چی شدهیچیفقط خاطره شدحالا هرکی حتی زحمت یه زنگ زدن به خودش هم نمیدهگاهی حتی زحمت جواب دادن به تماستو هم نمیدناونکه خواهرامن جواب نمیدن دوستام که جای خودشون و دارنقبلن اینطوری نبودهمه پیش هم بودیم حتی اگه همو ناراحت میکردیمالان دنبال بهونه ایم که از هم فرار کنیمچی شده ؟؟خدایا چقدر دلم یه بارون میخواد که برم بدون چتر زیر بارون فریاد بزنم جوری که ابر اسمون بشکافه از فریادمدلم میخواد باز خاطرات خوب بسازم اما نمیدونم چرا خوب نمیشههمش یکی میاد خرابش میکنهخدایا کمکم کن گذشته رو بیخیالشم و حال و دریابمکسی نیست کنارم یعنی هست همسایه های خوبی دارم اما حوصله ندارمگیج و درگیرمقبلن دنبال کار بودم و عشق الان دنبال پول... حالم دیگه داره بهم میخوره از دنیا
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 2:14 توسط بهناز ه .زینب خ . زینب ق د .
|
برچسب:
نویسنده: ساناز کریمی
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 14:24